العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
128
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
چون چيزى را تصور كند يا آن را سازگار دريابد يا ناساز يا بى بىتفاوت و اگر سازگار دريابد بانجام آن گرايد و اگر ناساز به ترك آن تصميم گيرد و اگر بىهر دو باشد در او گرايش نباشد ، و پس از گرايش جزمى توانائى لازم است . پس گوئيم هر كار بايد از تركيب دو نيروى توانائى و گرايش باشد كه شيطان در آنها اثرى ندارد اعتقاد بخوب بودن يا بد بودن چيزى كه جز تصور ذات آنست لازم است و شيطان در آن اثرى ندارد چنانچه در گرايش بدانهم بىاثر است و شيطان در اين مقدمات همه هيچ اثر ندارد جز اينكه چيزى را به ياد آدمى آرد . مانند اينكه از چهره زنى غافل است و شيطان آن را بيادش آرد ، و بجز اين كار توانائى ندارد و همين است كه خدا از او حكايت كرده كه « وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي » يعنى نبود از من جز خاطره اندازى و در مراتب ديگر اثر نداشتم و از من نبودند ، در اينجا دو پرسش ميماند : 1 - چگونه شيطان ميتواند بدرون اندام آدمى در آيد و او را وسوسه كند و خاطره اندازى كند . و پاسخ اينكه مردم در باره فرشته و شيطان دو قول دارند . يكم : هر چه جز خدا در خرد از سه بخش بيرون نيست ، يا در مكان است ، يا حال در مكانى است و يا نه اين و نه آن ، و دليلى بر نشدن بخش سوم نيست بلكه دليل بر حتمش بسيار است و آن را ارواح خوانند كه اگر پاك و مقدس باشند فرشتهاند و اگر بد و بدخواه و جسم دوست و تاريكى طلب ديوانند . بنا بر اين شيطان جسم نيست كه نياز بدرون رفتن بتن داشته باشد ، بلكه جوهريست روحانى بدكار و سرگرم بآزار و نفس آدمى همچنين است و دور نيست بر اين تقدير كه ارواح در جوهر نفس آدمى انواعى از وسوسه افكنند . و يكى از دانشمندان در اين باره احتمال دومى آورده و گفته : نفس ناطقه آدمى نوع مختلف دارد و هر دستهاى از آنها زير سرپرستى يك روح آسمانيند ، يك نوع نفوس آدمى خوش خلق و خوشكردار و شادمان و آسان كردارند و وابسته